اوایل وقتی این احساس رو پیدا میکردم فکر میکردم دارم دیوونه میشم و از همه پنهانش میکردم تا اینکه خواهر بزرگ ترم با اقایی اشنا شد که بهش ادبیات درس میداد و قبلا عرفان خونده بود خواهرم (زینب)به شدت شیفته اخلاق و طرز تفکر این مرد شده بود و غالبا برای من هم حرف هاشو تعریف میکرد یک رو که داشتیم باهم راجب عرفان حرف میزدیم من این مسئله رو مطرح کردم و اون از استادش راجبش پرسید و تازه اونجا بود که متوجه شدم که این یک مبحث عرفانیه و بهش میگن (من نیستم یک چیزی توی همین مایه ها بود دقیق عبارتشو به یاد ندارم)به زینب گفته بود که بهم توصیه منه که راجبش خیلی تحقیق نکنم چون همچین مسائلی نیاز به همراهی یک استاد داره منم بیخیال تحقیق و این حرفا شدم .
همه ی این حرفا رو زدم که بگم من من واقعیم رو دیدم و این باعث شد متوجه ی خیلی چیز ها بشم که قابل توصیف نیست نمیدونم چه طور باید بگم فقط در همین حد که توی خیلی از تصمیماتم تاثیر داشته بهتون توصیه میکنم که امتحانش کنید و اگر این احساس رو داشتید به منم بگیید لطفا
ما را در سایت معرفی رسمی کشور فرانسه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 104